تولد
بالاخره روز موعود فرا رسید. دوشنبه دوم شهریور ماه سال نود و چهار رو هرگز فراموش نمیکنم. روز فوق العاده ای بود برای من.
داشتم بهترین حس عالم رو تجربه میکردم. باورم نمیشد که دارم مادر میشم. میخواستم عزیزترین هام رو در اغوش بکشم و غرق بوسه کنم.ساعت 5 صبح بعد از نماز رفتیم به سمت بیمارستان ولیعصر به همراه بابا محسن و مامان جون و خاله سمیه.به خاطر عمل سنگینی که خانم دکتر داشت ساعت 10 بردنم اتاق عمل. هیجان خاصی داشتم ضربان قلبم تند بود و خیس عرق شده بودم و می لرزیدم.متخصص بی هوشی دلیل اضطرابم رو پرسید و سعی کرد ارومم کنه ولی بی فایده بود. خانم دکتر ادینه و بقیه کادر اتاق عمل شروع به شوخی کردن تا حالم خوب بشه.ساعت 11 بود که محمد مهدی به دنیا امد و 11 و 2دقیقه نازنین فاطمه. همه از شما تعریف میکردن دلم میخواست ببینمتون ولی نشونم ندادن. گفتن بچه ها سردشون و تو بخش نشونت میدیم نگرانی از حال شما یه سمت و حساسیت من به داروی بی حسی از سمت دیگه واقعا اذیتم میکرد.اولین کسی که پشت در ریکاوری دیدم بابا محسن بود که انگار با دیدنش دنیا رو بهم دادن از حالتون ازش پرسیدم و گفت بچه ها عالی اند و نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و خدا رو شکر میکردم .اون موقع هم درد داشتم هم تهوع و استفراغ ولی با دیدن شما ارامشی گرفتم که اصلا نمیتونم توصیفش کنم.2/6/94 شد بهترین روز زندگی من و بابا .از خدا میخوام که همیشه برامون حفظتون کنه و به خودش می سپارمتون



تولد 
